واقعيّت غار اصحاب كهف
«ام حسبت انّ اصحاب الكهف و الرّقيم كانوا من آياتنا عجبا اذ اوي الفتية الي الكهف فقالوا ربّنا آتنا من لدنك رحمة و هيّء لنا من امرنا رشدا ـ فضربنا علي آذانهم في الكهف سنين عددا ـ ثمّ بعثناهم لنعلم ايّ الحزبين احصي لما لبثوا امدا ـ نحن نقصّ عليك نبأهم بالحقّ انّهم فتية امنوا بربّهم و زدناهم هدي ـ و ربطنا علي قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربّنا ربّ السّموات و الارض لن ندعوا من دونه الها لقد قلنا شططا ـ هؤلاء قومنا اتّخذوا من دونه الهة لولايأتو بسلطان بين فمن اظلم ممن افتري علي الله كذبا ـ و اذ اعتزلتموهم و ما يعبدون الّا الله فأوو الي الكهف ينشر لكم ربّكم من رحمته و يهيّئ لكم من امركم مرفقا ـ و تري الشّمس اذا طلعت تزاور عن كهفهم ذات اليمين و اذا غربت تقرضهم ذات الشّمال و هم في فجوة منه ذالك من آيات الله من يهدالله فهو المهتد و من يظلل فلن تجد له وليّا مرشدا ـ و تحسبهم ايقاظا و هم رقود و نقلّبهم ذات اليمين و ذات الشّمال و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد لو اطّلعت لولّيت منهم فراراً و لملئت منهم رعبا ـ و كذالك بعثناهم ليتسائلوا بينهم قال قائل منهم كم لبثتم؟ قالوا لبثنا يوما او بعض يوم قالوا ربّكم اعلم بما لبثتم فابعثوا احدكم بورقكم هذه الي المدينة فلينظر ايّها ازكي طعاما فليأتكم برزق منه و ليتلطّف و لا يشعرنّ بكم احدّا ‌ـ انّهم ان يظهروا عليكم يرجموكم او يعيدوكم في ملّتهم و لن تفلحوا اذا ابدا ـ و كذالك اعثرنا عليهم ليعلموا انّ وعدالله حقّ و انّ السّاعة لاريب فيها اذ يتنازعون بينهم امرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ربّهم اعلم بهم قال الّذين غلبوا علي امرهم لنتخذنّ عليهم مسجدا سيقولون ثلاثة رابعهم كلبهم و يقولون خمسة سادسهم كلبهم رجما بالغيب و يقولون سبعة و ثامنهم كلبهم، قل ربّي اعلم بعدّتهم ما يعلمهم الّا قليل فلاتمار فيهم الّا مراء ظاهرا و لا تستفت فيهم احدا ـ و لا تقولنّ لشيء انّي فاعل ذالك غدا ـ الّا ان يشاء الله و اذكر ربّك اذا نسيت و قل عسي ان يهدين ربّي لا قرب من هذا رشدا ـ و لبثوا في كهفهم ثلاث مأة سنين و ازداد وا تسعا ـ قل الله اعلم بما لبثوا له غيب السّموات و الارض ابصر به و اسمع مالهم من دونه من وليّ و لا يشرك في حكمه احدا» (آيات 9 تا 26 كهف) ذيلاً ترجمه و به اختصار ترجمه آيات به نظر مي رسد:
مگر پنداشتي كه (حادثه مربوط) به اصحاب كهف و رقيم از آيات (بي سابقه و شگفت انگيز ما مي باشد؟
آن گاه كه جوانان وارد غار شدند و گفتند پروردگارا از خود ما را رحمتي فرست و براي ما وسيله رسيدن به حقّرا فراهم فرما.
پس چندين سال در غار قدرت شنوائي آنان را گرفتيم (خوابي بلند بر آنان عارض كرديم). سپس آنان را بر انگيختيم (بيدار كرديم) تا معلوم كنيم كدام يك از آن گروه ماندن خود را (در آن غار) بهتر شمارش مي كنند.
ما خبر درست آنان را براي تو بيان مي كنيم: آنان جواناني بودند كه به پروردگار خود ايمان آوردند و ما هم هدايت شان را افزون كرديم.
و آنگاه كه از خواب برخاستند بين آنان همدلي ايجاد كرديم. پس گفتند پروردگار ما (همان پروردگار) آسمان ها و زمين است، هرگز جز او معبودي نداريم (در غير اين صورت) سخني دور از صواب گفته ايم.
اين قوم ما كه جز او خداياني برگزيده اند چرا براي آن (معبودهاي دروغين) دليل روشني نمي آوردند؟ پس چه كسي ستمكارتر است از آنانكه بر خداوند دروغ مي بندند؟ و آنگاه كه از آن قوم و بت هائي كه مي پرستيدند كناره گيري كرديد و در غار جاگزيديد پروردگارتان از رحمت خود بر شما به گسترانيد و امور شما را محل و مورد لطف قرار داد و آفتاب را مي بيني آنگاه كه طلوع كند به جانب راست غارشان مي تابد و آنگاه كه غروب كند از جانب چپ غارشان برچيده مي شود در حالي كه آنان در فضاي غار هستند، اين ازآيات خداوند است، هر كه را خداوند هدايت كند همو هدايت يافته است و كسي راكه گمراه كند هرگز براي او ياوري كه او را هدايت كند نخواهي يافت.
(حالت اصحاب كهف جوري است) كه آنان را بيدار مي پنداري در حالي كه خفتگانند و ما آنان را به راست و چپ (از اين پهلو به آن پهلو) مي گردانيم در حالي كه سگشان دو دست را بر آستانه غار گسترانيده است (آن چنان وضعيّتي دارند كه) اگر به بيني بر مي گردي و از آنان مي گريزي و وجودت از آنان پر از هراس مي شود.
و همچنين ما آنان را بر انگيختيم تا از همديگر بپرسند، گوينده اي از آنان پرسيد چه مدّت خوابيده ايد (بر ما گذشته است)؟ گفتند: يك روز يا قسمتي از روز، گفتند: پروردگارتان مي داند كه چه مدّت گذشته است، پس يكي را با پول هائي كه داريد به شهر بفرستيد تا به بيند كدام يك از مردم شهر غذاي بهتري دارد كه (بخرد) و برايتان بياورد و بايد نرمش داشته باشد تا كسي از محلّ شما آگاه نشود (به شما دسترسي پيدا نكند)
زيرا اگر آن ها به شما دست يابند سنگ سارتان مي كنند يا شما را به كيش خود بر مي گردانند كه در اين صورت هيچ گاه رستگار نخواهيد شد.
و بدين گونه خبر آنان را به ديگران رسانيديم تا بدانند كه وعده خداوند حقّاست و اينكه به راستي قيامت و رستاخيز شكّي ندارد. آنگاه (كه مردم شهر از وجود و خبر آنان آگاه شدند و) در كار آنان نزاع مي كردند مي گفتند: مؤسّسه اي به يادگار آنان بنا كنيم، كساني كه در امر آنان اكثريّت و غلبه يافتند گفتند: به يادگار آنان مسجدي بنا مي كنيم.
مي گويند عدّه (اصحاب كهف) سه نفر و چهارمي سگ شان بود، و مي گويند پنج نفر و ششمي سگشان بود (اين گمان ها) تيري به تاريكي است و مي گويند هفت نفر بودند و هشتمي سگشان بود، بگو: پروردگارم تعداد آنان را بهتر مي داند، آنان را جز اندكي نمي دانند، در امر آنان مجادله مكن مگر مجادله اي ظاهري، و در امر آنان از كسي نظر و رأي مخواه.
و هرگز به چيزي مگوي كه اين را فردا انجام مي دهم.
مگر اينكه بگوئي اگر خداوند بخواهد. و هرگاه كه فراموش كردي پروردگارت را بياد آوري و بگو اميدوارم كه پروردگارم مرا زودتر از اين هدايت فرمايد.
و در غارشان سيصد سال كه نه سال هم به آن افزودند درنگ كردند.
بگو: خدا داناتر است كه چه مدّت درنگ كردند (چون) خبرهاي نهاني آسمانها و زمين از علوم او است. چه بينا و چه شنوا است، هيچ ياوري بر ايشان غير از او نيست، و در فرمانش كسي را شريك نمي كند.
از دقت در آيات مربوط به اصحاب كهف معلوم مي شود كه در سال يازدهم بعثت حضرت رسول كه موضوع رسالت براي قريش مشكل و مسئله روز شده بوده است و به انواع حيله ها در صدد مقابله با آن بر آمده اند، مسئله انحرافي اصحاب كهف را (احتمالاً به تحريك يهوديان) مطرح كرده اند تا از طرفي بزعم خود خاطر خطير حضرت رسول را مشوّش نمايند و اين قبيل مطالب را در برابر آن حضرت علم كنند شايد در پاسخگوئي در ماند و باعث شكست يا حدّ اقل تضعيف آثار تبليغات توحيدي بشوند و لذا اين قبيل مسائل را كه از يهود يا ملّيت هاي ديگر مي گرفته اند با تازه مسلمانان مطرح مي كرده اند و به مجادله مي پرداخته اند و معلوم است كه چون آنان هم نمي توانسته اند پاسخ قاطع بدهند مجادلات به سمت خود آن حضرت جهت پيدا مي كرده است.
در اين قبيل موارد كه بحث پيرامون آنها فوايد زيادي نداشته است هرگاه آن حضرت سكوت مي فرموده است ممكن بوده است كه دليل ضعف آن حضرت بشمار آيد و اگر مي خواسته است وارد بحث طولاني براي روشن كردن واقعيّت امر شوند موضوع به مجادله مي انجاميده كه باعث اتلاف وقت آن حضرت مي شده است و لذا در چنين مواردي با نزول آيات بر حسب اهميّت امر اطلاعاتي داده مي شده است و ضمناً به آن حضرت فرمان مي رسيده است كه: «فلا تمار فيهم الّا مراءاً ظاهراً و لا تستفت فيهم منهم احدا»... با پرسش گران اين قبيل مسائل وارد مجادله مشو و نيز (خاموش هم همان كه به اصطلاح جسور شوند) مختصراً بحثي كن و بگذر، و از كسي هم در اين خصوص نظر خواهي مكن (تا مسئله اهميّت پيدا نكند و به فراموشي سپرده شود)
همين گونه است داستان ذي القرنين ـ به آيات (83 به بعد از سوره كهف) مراجعه فرمائيد و نيز موضوع چگونگي پديدار شدن كوه ها (105 و 106 طه) كه توضيح واقعي آن ها براي آن مردم ممكن نبوده و كار به مجادله مي انجاميده است. و نيز مسئله روح: «و يسئلونك عن الرّوح قل الرّوح من امر ربّي»... (85 اسراء)
امّا در مورد سؤالها هائي كه مسلمانان مي كرده اند به اذن خداوند آن حضرت جواب كافي مي داده است تا مشكلات ديني آنان لا ينحل نماند ـ مانند: «و يسئلونك عن الخمر و الميسر.... و يسئلونك عن اليتامي... «و يسئلونك عن المحيض»... (218 ـ 219 و 220 بقره) و...
امّا تعجب آور اين است كه مفسرّان و شارحان قرآن به اين قبيل نكات توجّه ننموده و به نقل روايات ضدّ و نقيض و مجادله فيما بين خود و افزودن بر صفحات تفاسير با زنده نگاه داشتن رواياتي كه مجعول بودن آنها را خودشان هم قبول داشته اند پرداخته اند و حتّي در مورد اينكه نام سگ اصحاب كهف چه بوده است مجادلاتي كرده اند كه معلوم نيست براي مسلمانان چه نفعي در بر دارد.
به نظر مي رسد كه اصولاً مطرح شدن داستان كهف در كلام خداوند از اين جهت بوده است كه اوّلاً زبان قريش كوتاه شود و ثانياً زبان مسلمانان از مطرح كردن سؤال هائي از اين قبيل و ورود در مباحث و مجادلات كم ارزش، زيرا وقتي به پيغمبر عزيز كه با منبع وحي متصل بوده است بفرمايد وارد اين قبيل مجادلات نشود به طور اوّلي بنده اي كه نمي توانم از ميان اين همه روايات گوناگون حقيقت واقعه را در دريابم نبايد بيهوده وقت خود و ديگران را تلف كنم.
مطرح فرمودن داستان گاو بني اسرائيل هم به منظور نهي فرمودن از مسائل غير ضروري توسّط مسلمانان است تا بيهوده كار را بر خود و ديگران مشكل نكنند زيرا طرح سؤال هاي ديني غير ضروري مستلزم پاسخ مي شود و وقتي پاسخ داده شد تكليف ايجاد مي شود چنان كه پس از آن همه سؤال ها و جواب هاي مربوط به ذبح يك رأس گاو فرموده است: «فذبحوها و ما كادوا يفعلون». ـ بالاخره گاو را با بي ميلي ذبح كردند در حالي كه باز هم مي خواستند سؤال كنند و نزديك بود عمل ذبح را انجام ندهند! به (آيات 67 تا 69 بقره) مراجعه فرمائيد. ذيل (آيه 41 سوره يوسف) نيز كه مي فرمايد «قضي الامر الّذي فيه تستفتيان». موضوعي كه در آن نظر خواهي كرديد به صورت يك حكم قطعي امضاء شده است، و اين آن گاه بيان شده است كه گويا يكي از دو نفر هم زنداني هاي حضرت يوسف از اينكه تعبير خوابي كه آن حضرت برايش نقل فرموده باعث نگراني و هراسش شده بود و از نقل خواب پشيمان شده ولي خداوند از قول حضرت يوسف فرموده است (خواب ديده باشي يا نديده باشي) تعبيري كه بيان شد صورت واقعيّت پيدا مي كند، و بدين ترتيب قضيه را فيصله داده اند.
بيان اين مفاهيم در قرآن بي شك هشدارهائي است تا مسلمانان عبرت گيرند و وارد مطالبي نشوند كه مشكلات و تكاليف آنان را بيشتر خواهند كرد چنان كه فرموده است: «يا ايّها الّذين آمنوا لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم و ان تسئلوا عنها حين ينزّل القران تبد لكم عفا الله عنها و الله غفور رحيم». اي كساني كه ايمان آورده ايد از مسائلي نپرسيد كه اگر براي شما آشكار شد ناخوشايندتان باشد و اگر از آن به هنگام نزول قرآن بپرسيد برايتان آشكار شود (خداوند از مسائلي كه خود بيان نفرموده است) در مي گذارد زيرا خداوند آمرزنده و بردبار است. (101 مائده)
اين آيه نيز به معني آن است كه با مطرح كردن سؤال هائي زائد بر آن چه خداوند خود به وسيله آيات نازل فرموده است نبايد تكاليف را بيشتر و مشكل تر كرد.
اگر كسي وقت اضافي داشته باشد و به بررسي روايات درست و مجعولي كه درباره داستان اصحاب كهف به وسيله مفسرّان جمع آوري و نقل و انتقال يافته است بپردازد دچار شگفتي خواهد شد كه چرا؟
اوّلاً اين همه روي اين موضوع وسواس به خرج داده اند.
ثانياً چرا رواياتي كه خود مردود دانسته اند در اين مقوله و نيز در مقالات ديگر مورد استفاده قرار داده اند و موجب زنده و تازه ماندن و نقل و انتقال روايات مجعول شده اند، ثانياً چرا به نكات و مفاهيم خود آيات مورد نظر كه از هر منبعي اطمينان بخش تر است كم توجّهي نشان داده اند؟
ما ذيلاً بعضي اشارات آيات مورد بحث را عرضه مي نمائيم و ملاحظه مي فرمائيد چه نكات مهّمي را از نظر دور داشته اند و با تفاسير مطول مقايسه كنيد تا به بيند چه مطالب زائدي را در تفاسير گرد آوري كرده اند كه هيچ گونه فايده اي بر آنها مترتب نيست.
1ـ در (آيه 22)مي فرمايد: «سيقولون ثلاثة رابعهم كلبهم و يقولون خمسة سادسهم كلبهم رجما بالغيب و يقولون سبعة و ثامنهم كلبهم»... خواهند گفت سه نفر بوده اند و چهارمي سگ شان بوده است و مي گويند پنج نفر بوده اند و ششمي سگ شان بوده است (اين بيان به منزله) تيري به تاريكي است، و مي گويند هفت نفر بوده اندو هشتمي سگشان بوده است...
ملاحظه فرمائيد كه بعد از نقل قول هاي اوّل و دوم كه تعداد را به اضافه سگشان چهار نفر و پنج نفر گفته اند ـ فرموده است اين قولها به منزله تيري به تاريكي است يعني بر اساس حدس و گمان است نه واقعيّت امر و قول سوم را كه تعداد را با سگ آنان هشت نفر مي دانسته است بعد از جملة «رجما بالغيب» نقل فرموده است و اين نقل هشت نفر بعد از جمله مذكور به معني اين است كه حدس و گمان شامل اين اظهار نظر نمي شود يعني اين نظر اخير مقرون به صحّت است، بخصوص اينكه جملة «قل ربّي اعلم بعدّتهم» اين معني را تأئيد مي نمايند.
2 ـ علّت اينكه در آيات به صراحت تعداد افراد بيان نشده حكايت از بياهميّتدانستن موضوع دارد ولي جنبه هاي معنوي داستان كه ارزش آموزشي داشته است به صراحت نقل و بيان شده است: «انهم فتية آمنوا بربّهم و زدناهم هدي.
3 ـ با نقل جملة «فلاتمار فيهم الّا مراء ظاهرا و لا تستفت فيهم احدا»، تصريح فرموده است كه اين موضوع آن چنان مهّم نيست كه بخواهي جدّاً پيرامون آن وارد بحث و جدل شوي و همين قدر كافي است كه مختصراً بحثي كني و درگذري و از كسي هم در اين خصوص نظر خواهي نكني تا موضوع دنباله دار نشود.
4 ـ از همه مهّمتر اينكه مفسرّان بر خلاف داستان هاي ديگر قرآن، در خصوص اين داستان، تحقيقات روائي، تاريخي و جغرافيائي و باستان شناسي را دقيقاً زير ذره بين قرار داده و غارهاي بسياري را به عنوان غار اصحاب كهف نام برده اند ولي از آن ميان يكي غار افسون در دامنه كوهي بنام ينايو داغ در تركيه را و ديگري غاري بنام رجيب در دامنه كوهي نزديك شهر عمان پايتخت اردن هاشمي را داراي مشخّصات مشابه با تعاريف قرآن دانسته اند كه دليل آن هم از نظر مفسرّان بيشتر از هر چيز وجود صومعه يا مسجد بر بالاي غار مشخّصه بارز مورد توجّه آنان بوده است.
5 ـ سخني كه ما داريم مربوط به همين مشخّصه مورد نظر مفسرّان مي باشد كه نكته اساسي آن از نظر آنان دور مانده است و به همين علّت رنج بيهوده برده اند. درست است كه در قرآن آمده است كه: «فقالوا ابنوا عليهم بنيانا، ربّهم اعلم بهم، قال الّذين غلبوا علي امرهم لنتخذنّ عليهم مسجدا». ـ گروهي از مردم گفتند كه بنيادي بيادگار اصحاب كهف بنا كنيم، پروردگارشان بر آنان داناتر است، و آنان كه اكثريّت رأي داشتند گفتند مسجدي بيادگار آنان بنا مي كنيم (20 كهف) امّا دو نكته ظريف در اين خصوص قابل ذكر است: اوّل اينكه آيه جوري نيست كه وقوع امر ساختمان مسجد را تأئيد نمايد دوم اينكه (آيات 22 و 23)ساختمان مسجد را غير مستقيم منتفي دانسته است: «و لا تقولنّ لشيء انّي فاعل ذالك غدا ـ الّا ان يشاء الله و اذكر ربّك اذا نسيت». هيچ گاه نسبت به چيزي نگو كه من فردا آن را انجام خواهم داد ـ مگر اينكه (بگوئي) اگر خداوند بخواهد و هرگاه فراموش كردي پروردگارت را بياد آور (تا كار مورد نظر عملي شود).
آوردن اين دو آيه در داستان اصحاب كهف به اين معني است كه هر چند آنها گفتند مسجدي بيادگار آنان خواهيم ساخت ولي چون «انشاء الله» نگفتند ساختمان آن مسجد به فراموشي سپرده شد و هيچ گاه ساخته نشد ـ و اگر اين منظور در بين نبود وجود اين دو آيه با سياق آيات مربوط به اصحاب كهف بيگانه مي نمودند؟
بنابراين عليرغم اين همه تلاشي كه براي تطبيق مشخّصات غارهاي مذكور با تعاريف قرآن به عمل آمده است چون اساساً مسجدي بياد بود آنان بنا نشده است نمي توان گفت كه مثلاً غار رجيب در اردن يا غار تركيه يا غار ديگري به طور قطع همان غار اصحاب كهف است مگر اينكه به نحو ديگري مثلاً در نتيجه تحقيقات باستان شناسي و يا اكتشاف الواحي يا سنگ نوشته هائي موضوع به اثبات برسد، زيرا مثلاً كساني كه تصميم به احداث بنائي پر خرج در دامنه كوه داشته اند بطور اوّلي در آن زمان كه كتاب معمول و نقر كتيبه و سنگ نوشته متداول بوده است حدّ اقل كتبه اي يا لوح بيادگار آنان احداث كرده اند بخصوص اگر توجّه داشته باشيم كه خداوند آنان را «اصحاب الكهف و الرّقيم» (هم نشينان غار و كتيبه) يا غار كتيبه دار معرّفي فرموده است؟ (8 كهف). كه مشخّصه غار را كتيبه معرّفي فرموده است نه مسجد؟