نشئه

از روز ازل مي‌زده از جام الستيم
نقش لب ما بر اثر پنجه ساقي
قفل در ميخانه شكستيم ز مستي
ار رشحه خم مدّعيان بيخبرانند
لب را ز مي و ديده ز گل باز نداريم
شبگرد برو حرمت خمخانه نگهدار
زان مهر كه تابيده درون دل ناظم

 

از نشئة آن تا به ابد واله و مستيم
ثبت است به پيمانه كه پيمان نشكستيم
بر باده كشان ره كه گشوديم نبستيم
يا راز ندانند از اين نشئه كه هستيم
هر چند ز آزار خس و خار نرستيم
ما در حرم ايمن او بست نشستيم
با يار به پيوسته وز اغيار گسستيم

سايه سار گل

خار را گفتم : بجز آزار مردم در چه كاري؟
در گلستان نيستت برگ و بري يا رنگ و بويي
هر چه گشتم، چون تو در نامردّمي چيزي نديدم
در بهاراني، يكي ناخوانده مهمانِ گلستان
نِي زمستان ميكني تركِ گلستان و نه پاييز
زورگويي، خونفشاني، مردم آزاري، بخيلي
با منِ ظاهر نگر، آن خار گفت از تيز بيني
آمدي در غارتِ گل، خار دردستت فروشد
من طفيلي نيستم، پيوسته گل را پاسدارم
جان پناهم سايه گل بوده از روز نخستين
من نباشم پيش رنگ و بوي گل با رنگ و بويي
در بهاران بيخودم از خويش چون در حال وصلم
خوار شو چون خار، تا در سايه‌سار گل نشيني

 

بهرِ ما زخمِ زباني پايِ گلها خارِ خواري
اي طفيلي، روز و شب سربارِ بارِ شاخساري
هر چه جُستم من، نديدم چون تو بي‌نقش و نگاري
در خزان، چون بارِ غمهايِ دلِ ما ماندگاري
خود گمان داري گلي بشكفته در فصل بهاري
زين سبب، پيوسته بر اسب مرادِ خود سواري
آنچه را گويد سرافرازي به گوش شرمساري:
چون گلستان را چپاول مي‌كني، بدخواهِ خاري
من پرستار گلم، تو رنگ و بويي خواستاري
توکجاداری چنین جاي در اينسان سايه ساري
من ندارم پيش برگ و بارِ گل، برگي و باري
در زمستان و خزانها، دل خوشم در انتظاري
غم‌مخور چون با گلي، گر‌خويش رنگ‌و‌بو‌ نداري

نظر شما