كرشمه

تا ما ز راز غنچه گل باخبر شديم
آن لحظه‌اي كه لب به تبسّم گشود گل
چون جام مي به روي گل و بوي گل زديم
گفتند ميگسار دهد خانمان بباد
از آن كرشمه‌اي كه بر ابروي يار ماست
اندرزها كه مردم هشيار داده‌اند
عمري به سير گلشن و در پاي خم گذشت
آنكس كه هست گستره آراي باغ و راغ
گل در تبسّم آمده از نيشخند خار
زاغ و زغن ز باغ و گلستان بدور باد
در جذبه جمال جميل و نگاه دوست
گويند راه وصل بسي هست پر خطر
ما شاخه‌ي‌تريم كه در دشت آرزو
خشكيده‌ايم اگر چو خزان ديده شاخه‌اي

 

آگه ز سرّ كار نسيم سحر شديم
ما نيز با سرود و غزل نغمه‌گر شديم
در اين لطيف مشغله صاحب نظر شديم
در جانپناه خم بري از هر خطر شديم
از راه شيخ و زاهد و عابد بدر شديم
چون خارها به گوش نشستند و كر شديم
منّت خدايرا كه نه جاي دگر شديم
نقشي بما سپرد كه اهل هنر شديم
ما در ميانه هم نفس خير و شر شديم
كز قيل و قال دستخوش دردسر شديم
از بازتاب نور بسي بهره‌ور شديم
ما بر براق عشق در آن رهسپر شديم
چندين خزان رسيد ولي با ثمر شديم
ناظم ـ رسيد ابر بهاران و تر شديم

نظر شما