درس عشق

ميشود آيا فداي آن پري پيكر شوم
من كه يك پروانه جوياي نورم باك نيست
خاكسار كوي يارم اي عزيزان بگذريد
جز درِ دلبر دري ديگر برويم باز نيست
آتش عشقي كه ميسوزد سراپايم چو شمع
نونهالِ گلبني زد ريشه در رگهاي جان
بذر عشقم و ز اميد وصل هستم بارور
بند بند هستيم چون ني بر انگشتان اوست
چون گلم هرگز نمي‌افتم ز رنگ و بوي عشق
مكتب عشق است و درس صبر و اميد وصال
آسمانا ضربه كمتر زن به قلبم ورنه من
داستان عشق ما همچون خليل و آتش است
ناظما آهنگ دل با سوز جان همساز كن

 

يا بياد قامت رعناي او بُتگر شوم؟
كز تجلاّي جمال دوست خاكستر شوم
واگذاريدم لگدكوب رهِ دلبر شوم
نيستم ديوانه درويشِ دري ديگر شوم
كي گذارد از سرشگ چشم دامن‌تر شوم
غنچه مي‌رويد پياپي تا زبان‌آور شوم
سر به عزّت بركشم گر خاكها بر سر شوم
بر لبم چون لب گذارد يك قصب شكر شوم
صد خزان گر آيد و صد بار اگر پرپر شوم
من يكي طفلم كه بايد درس را از بر شوم
كوله بار نيلگون پنبه را اخگر شوم
در گلستان كي گرفتار تف آذر شوم
تا غزلخواني پسند خاطر دلبر شوم

نظر شما