درد عشق

تا گوهر خيال تو در قلب جا گرفت
نازم به قلب خويش كه اين خانه خراب
باد سحر گشودن گلهاي باغ را
ماندم به انتظار بسي تا مشام جان
دردي است درد عشق كه از آتش تبش
ما نقد جان بياي حبيبان فشانده‌ايم
تيري كه شد رها ز كمان نگاه او
بر خاك راه دوست چنان ديده دوختيم
دلدار رفت و ديده بدنبال او دويد
ناظم بخود نبود بدينسان غزلسرا

 

دل گنج شايگان شد و قدر و بها گرفت
از اب و رنگ و نور جمالت صفا گرفت
از سر خط كنار لبانت فرا گرفت
پيغام آشنا ز نسيم صبا گرفت
با هر كه دم زديم از آن شعله واگرفت
گر مدّعي ز دست طبيبان دوا گرفت
اي ناز شست او كه هدف قلب ما گرفت
تا اشگ چشم ما صفت كيميا گرفت
چندان كه از غبار رهش توتيا گرفت
اين درس را ز مكتب عشق شما گرفت

نظر شما