به مناسبت وقوع سيلاب خسارتبار اخير در شمال كشور

واي، واي، از آتش‌افروزي آب!

دوستان، رفتيم چندي در شمال
هر كجا رفتيم، رنج و درد بود
آسمان با خويش گوئي جنگ داشت
غرّّش توفان و باران و تگرگ
ابرِ تنگ آهنگ انجم كرده بود
بر زمين ميريخت باران سيل‌وار
باد با كُُهسار در پرخاش بود
راه و شهر و روستا، يكسر خراب
خانه‌ها در لاي و گِل بنشسته بود
در فضا توفان و رعد و برق بود
گلرخان را كرده سيل اندر لجن
هر كسي مرگ و مصيبت ديده بود
زن چون كودك مرده و بي‌شوي بود
طفل گهواره نشين در گور بود
بانگ استمداد بي‌هنگام بود
هر كسي در غصّه و تشويش بود
چون به آن سامان سفر كرديم ما

«اي بني آدم كه از يك گوهريد
كرده سيل بي‌امانِ روزگار
نوشداروها فراهم آوريد
مردم بجنورد و ساري و نِكا
همتي، تا شهرها و روستا

 

وز مصيبتها شديم آشفته حال
هر كه را ديديم، رنگش زرد بود
رعد و برقش بانگ بدآهنگ داشت
گوش مي‌آزرد چون ناقوس مرگ
آسمان خورشيد را گم كرده بود
سيلها جاري به هر سو بيشمار
دشت از سيلاب آش و لاش بود
واي، واي، از آتش‌افروزيِ آب!
سيل نايِ كُوچه‌ها را بسته بود
شهرها در آب و در گِل غرق بود
بُرده در گِل مُردگان را بي‌كفن
چشمها در كاسه‌ها خشكيده بود
هر طرف فرياد و هاي و هوي بُود
چشمها از اشك ريزي كور بود
چون كه پاي هر كسي در دام بود
مانده اندر مشكلات خويش بود
كولهِ باري از غم آورديم ما

عضوهاي زندة يك پيكريد»
بخشي از اعضاي ما را زخم‌دار
زخمِ عضوِ خويش را مرهم نهيد
بر خدا دارند و بر ما اِتِّكا
باز خيزند از خرابي روي پا!

نظر شما