چشمه و دريا
|
ز دل تيره خاك شد روان با دل پاك دل هامون زد چاك گر تلّي از خاك يا قضاي افلاك نهر اميد ز كس
راه اگر بودش دور گه به سر پنجه زور گاه از روي غرور گر كه در حين عبور ولي آرام و صبور عشق بودش نه هوس پرتگاهي گر بود با لبي كف آلود رهِ جنگل پيمود يأس از دل بزدود تا به دريا برسيد لب او را بوسيد
|
|
سر برآورد يكي رشته چون نقره زآب بسوي دامن پهناور دريا بشتاب به دل دشت در افكند فراوان خم و تاب بسرش گشت ز ديوار گذرگاه خراب كرد سنگي برهش از سر كوهي پرتاب بسرش بود هواي رخ معشوقه و بس
داشت چون عزم قوي رفت و به هيچش نشمرد سنگ و خاك و گل و لاي ازگذرخويش سترد لختي از كوه ز جاكند و به گرداب سپرد درّهاي پيكر او تنگ در آغوش فشرد رخت خود زان گذر تنگ سبك بيرون برد كوه ميبودش از اينروي برابر با خس رفت و خود را بسر از كوه بپائين انداخت بخروشيد و نياسود و سوي مقصد تاخت ريشهها را ز زمين كند و از آن بستر ساخت به فلك پرچم پيروزي و عزت افراخت آندم آرام گرفت و به دلخواه از او كام گرفت
|
نظر شما
|