مادر
|
پرتُوِ مهرِ ايزدي چون تافت خلعت مهر و لطف و احسان است انعكاس جمال حق بنگر نغمهِ آسماني است بگوش دلنِشين ـ جانفزا ـ گُهر بار است هست زيباتر از تبسّم گل ميدهد مژدهِ بهار اميد در دل آسمان فروزان نيست توتيايِ دو ديدگانِ منست من فرامش نميكنم هرگز خرد و بُرنا و پير ميجويند بخدا ـ با خدا نخواهد بود هست خُلد برين بقول نبي هست دستش به گاهواره طفل صفت مادري بود بخدا ميفرستد درود اي مادر گر كه فرزند شاهباز شود بتو مادر ـ سپاس ميگويد جان فدا ميكنم كه كم نشود كودكان دين و دانش آموزند بار الها بلند قدر بدار
|
|
شد پديدار گوهرِ مادر تا ابد زيبِ پيكر مادر در جَبينِ منوّر مادر لاي ـ لايِ مكرّرِ مادر سخنان چو شكّرِ مادر خندهِ روحپَرورِ مادر نگهِ شادي آورِ مادر اختري همچو اخترِ مادر خاك پاي مُعَنبر مادر رنج بيش از حد و مرِِّ مادر همه آرام در برِ مادر هر كه سر پيچد از دَرِ مادر زير پاي مطهّر مادر بر جهان دست ديگرِ مادر بهترين زيب و زيورِ مادر بتو طفل محقّر مادر باشد از يمن شپهر مادر پسرت نيز و دُخترِ مادر يك سر موي از سَرِ مادر گر چنين است باور مادر همه عمر اختر مادر
|
نظر شما
|