ني و ني زن
|
ياد نايد به يار يا پيرار شاخهاي سبز و راست قامت را همهي برگ و باد او ببريد داد آنرا به مبلغي ناچيز اوستادي كه بود كارشناس نالهايش ز دل كشيد برون هفت بند درون ني با سيخ ميلهاي را گداخت با آتش تا نماند به ناي ني گرهي! تن ني را ز ميخي آتشناك ظاهرش را نمود با منقار خواستار نيي از او بخريد برگرفتنش به همدمي همه جا سرنوشت خودش در آن ميديد بر لبش بوسه ميزد و ميكرد غم دل را بگوش ني ميگفت ني نواز آه سرد سر ميداد به تسلاّي قلب ني زن بود ني و ني زن براي هم گشتند ناظمي، ني نواز شوـ آنگاه هيچ سازي به خود نگردد كوك گر دلت هست دلبري يابي ما سپرديم دل بحضرت دوست دل به دريا سپردهايم كه هست نقد قلبي است يا كه ناب مرا بپذيرند تا كه نپذيرند كه مرا هر چه هست از اينان است
|
|
كز عزيزي شنيدم اين گفتار باغباني بريد از نيزار با دم تيغ از يمين و يسار به يكي اوستا در بازار هنر خود در آن گرفت بكار گر چه بود اين عمل بسي دشوار كرد خالي ز آب و ندودمار در دل ني خزاند همچون مار بخراشاند قلب آن بسيار كرد سوراخ بيحساب و شمار چشمگير ـ از خطوط و نقش و نگار آن ني خوشنوا به صد دينار در شبستان خالي از اغيار كه بر او گشته است گر دنبار با سر انگشت زخم او تيمار ني همي كرد نغمه را تكرار وز نياش ميشنيد ناله زار ناله ني، اميد و صبر و قرار دوانيس و دو همدم و هميار راز دل را به گوش ني بسپار نيز بيزخمهاي نلرزد تار ور دلت نيست، نيستت دلدار قطره آسا به ژرف دريا بار مخزن در و گوهر شهسوار ميكنم پيش پاي خلق نثار ما از اين مردميم شكرگزار سخن تلخ يا كه شكربار
|
نظر شما
|