آواي ني

بشنو از ني چون كه مي‌خواند سرود
گويد اين آتش كه در جان من است
اخگري از آتش درياي عشق
ناي عشق افروزه را با جان خريد
يك نسيم از كوچة جانان وزيد
چون در اين نيزار من هم سر زدم
شاخ و برگ و ريشه و اندام پوست
كوچة جانان نيستان من است
در چنين جايي كه من روييده‌ام
شرح و وصف هجر هذيان گفتن است
بذر ني افشانده تا هر نالِ او
بذرِ ني افشانده تا ريشش كند
بذرِ ني افشانده تا ني بردَمَد
ني برو يا نيده در مُشتان خويش
پنجه‌هايش عقده دل وا كند
نغمه جانان بود در نايِ ني
ني ز سر انگشت جانان دور نيست
بر لبِ ني غنچة لبهاي اوست
نغمه‌ها مي‌خواند او در گوش ني
راز ني در سينه رازي ديگر است
آفرينش جز يكي نيز ار نيست
در نيستان قامتِ ني خم مباد
تا بيان دارد ترنّمهاي او

 

گويد از سرّ سويداي وجود!
شمّه‌اي از راز پنهان من است
با نسيمي شد روان در ناي عشق
بي‌شماران بذرِ ني آمد پديد
بذرِ ني افشاند و نيزار آفريد
شعله‌ها بر جان خشك و تر زدم
هر چه هست از قطره درياي اوست
آب و خاكش آتش جان من است
در رهِ عشقي كه من پوييده‌ام
نزد جانان دوري از جان گفتن است!
صد زبان باشد به وصف حال او
بيخود از بيگانه و خويشش كند
بر لبش آورده در وي در دَمَد!
دورِ آن پيچيده انگشتان خويش
گاه خاموش و گهي گويا كند
در كف دلدار باشد جاي ني
هر كه باشد متصّل مهجور نيست
گوش ني لبريز از آواي اوست
هر كسي بشنيد شد مدهوش ني
شعله‌اي بي‌دود و بي‌خاكستر است
اين همه ني بر لبش بسيار نيست
يك سر مو از سرِ ني كم مباد!
تا به گوش جان رسد آواي او

نظر شما