بهار در فصل خزان
|
تابش مهر ز قلب شَعبَان ميبينم نه فقط آدميان سرخوش و دست افشانند از شميم گل نورسُته به گلزار اميد هم از اين شاخه سرسبز بباغ توحيد شمس اثني عشري در فلك چهاردهم مادر دهر نزاييده چنو طفل عزيز ميخ گهواره او در دل خود ميكوبم روز را مجمره گردان رهش مييابم جنت و كوثر و طوبي ملك و حور و قصور چشمههاي مي تايي كه دهد هشياري شهسواري است كه گرد سُم اسب او را قهرماني كه اگر تيغ برآرد زينام دادخواهي كه مَنَش از سر ايمان و يقين اي محمّد صفت و حيدر كرار نسب زاد روز تو مبارك كه به فرجام از آن باد پيوسته ز ما بر گل رويت صلوات ناظمي ميزده با عشق چو در بزم اَلَست
|
|
شاد و مسرور دل پير و جوان ميبينم كه نبات و حَيَوان در هيجان ميبينم هر نسيمي كه وزد مشگ فشان ميبينم صد بهار آمده در فصل خزان ميبينم از گريبان افق جلوهكنان ميبينم كه نه همتايش در ابناء زمان ميبينم بند قنداقه او را رگ جان ميبينم ناف شب را قدح غاليه دان ميبينم همه در ساية آن سرو روان ميبينم من ز تسنيم لبش در جريان ميبينم سرمه چشم همه منتظران ميبينم همه شيطان صفتان را نگران ميبينم داد گيرنده ز بيداد گران ميبينم هر چه خوانند تو را برتر از آن ميبينم داد و دين را سبب نظم جهان ميبينم كز همه در همه جا ورد زبان ميبينم سبب آن است كز او طبع روان ميبينم
|
نظر شما
|