کیستم وچکاره ام
جها نا! من آنم که در روزگار نو اندیشگی را گرفتم به کار
زقرآن خرد ورزی اندو ختم ز دریا کهر زایی آموختم
بسنده نکردم به چیزی که هست نرفتم دمی زیر بار شکست
زجستار و اندیشه های نوین بسی بهره برد م زفرهنگ دین
همه چشم گشتم فراراه خویش خدا جوی و خود جو، به دلخواه خویش
زژرفای جان هور وش سوختم به روشنگری چهره افروختم
مرا شیوه روشنگری بود و بس نیازردم از تیره گی هیچ کس
کنون گنجی انباشته از زر است پراکنده واموده، بس گوهر است
گرم سختی و رنج بسیار بود زها ! گنج اندوزیم کار پود
به دل نیست اندیشه از درد و رنج چو بر جای میماند از رنج گنج
به مردم دهم بهره های تلاش ره آورد –برشیوه ی شاد باش
مرا ای جهان ! گر تو نشناختی گهی سنگ در راهم انداختی
چهان- درپس آیند، خواهد شناخت سزاوار و شایسته خواهد نواخت
زگنجی که بر جای بگذاشتم برد بهره آنسان که پنداشتم
روانم برد در سرای دگر زکردار خود بهره ی بیشتر
کشم دست از آن سرا در زمین وز این کشته، خود هم شوم میوه چین
چو کس بهره گیرد از این کشتزار روانشاد میگردم و رستگار
وز این پس روانم اگر درتن است همین شیوه ی زیستمان من است
به دستم زیزدان بود نامه ام-----------همی بوسه بر آن زند خامه ام یکی بود یکی نبود - غیر از خدا هیچکی نبود!
اوبود لیک از کس و چیزی نشان نبود حتی نشانه ای ززمان و مکان نبودکیستم وچکاره ام
در بی زمانی از از لییت خبر نبود در بی مکانی از ابدیت بیان نبود
نه طول و عرص بود و نه سطح ونه ارتفاع - معنا و ماده رااثری درمیان نبود
آثاری از ثوابت و سیاره-مهر و ماه برج و سحابی و فلک و کهکشان نبود
گر چرخ و"سنگ آس "نمیساخت اوستاد درچرخش همیشگی این آسمان نبود
جنبش -سکون -خموشی وبانگ وهوافضا -تاریک و روشنی وعیان ونهان نبود
غیر از وجود واجب مطلق نبود هیچ پور وپدر شریک و معین کفو آن نبود
اوبود با کمال غنا و توان خود وابسته قیود مکان و زمان نبود
او بود با کمال ستاهای خویشتن آنسان که راه فهم به وهم و گمان نبود
بودش ستا ولیک ستایشگری نیود بو د او خدا ولیک خداوند د ان نبود
کرد او اراده تا که ز غیبت کند ظهور میخواست تا ستوده شود حمد خوان نبود
با ذات خویش کرد نظر در صفات خود زینرو که "دیگر آینه "را آن توان نبود
تابید نور ذات در آیینه صفات نوری